تموم شهر خوابیده
من از داغ تو بیدارم...
دارم دردای سردم رو
تو آغوش تو می کارم
میخوام از شاخه اشکم
برات احساس بردارم
میگفتی عاشقی پس کو؟
هنوزم باورت دارم...
ولی هر لحظه که میره
منم عشق،کم میارم...
تموم شهر خوابیده
من از بی خوابی بیزارم
چشایی که دوسش داشتی،
نگو دیگه:خبر دارم!!
توی ترس نبود تو
همین چشمارو میبارم..
بخواب راحت،نکن ناله
دوست دارم،دوست دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 8:52  توسط یاسمین
|
پارسال همین وقتا بود که اومدم...
یه سالی گذشت مث همه چیزایی که از من گذشت...
تنها ترین زن دنیا شده ام...
حتی در آرامش آغوش تو،
از فراسوی شانه هایت،
قله های خوشبختی را مینگرم،
که در من فرو می ریزند..
حتی در هرم نفس هایت
بر شیار سرد گونه هایم،
عرق عشق تو را میریزم
و تو میپنداری اشک شادیست..
اما من...
تنهاترین زن...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 21:20  توسط یاسمین
|
گرچه وقتم کم بود...
ولی زود on شدم که بنویسم:خدایا دمت گرم!
فردا ،روز تولد بزرگترین مرد دنیا، تولد مهربان ترین...
من میرم مشهد!.........
واقعا خوشبحالم!!
حالم خوشه!""""گوش شیطون کر!!""""
دارم آهنگ "آستان جان" استاد رو گوش میدم این رقص سنتور چه حالی داره...
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان ،که با او رطل گران توان زد
شد رهزن سلامت ،زلف تو وین عجب نیست
گر راه زن ،تو باشی صد کاروان توان زد...
بر "آستان جانان" گر سر توان نهادن،
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد !
درویش را نباشد برگ سرای سلطان،
ماییم و کهنه دلقی که آتش در آن توان زد...
قد خمیده ما ،سهلت نماید اما...
بر چشم دشمنان تیر ،از این کمان توان زد!
حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی!
باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد...
..............................................................................
بدون شرح!!!
آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمي
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست...
رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي
تولدت مبارک!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 22:52  توسط یاسمین
|
ببین
چگونه به پای بی پایان های تو پیر میشوم؟!
ببین
درست لحظه ای که ثانیه ها را قرعه میزدند...
به
لحظه خوشبختی که رسید،من باز دیر میشوم!!
انگار
کم کم به پای ضریح تو، زمین گیر میشوم!
زنده
به دین توأم،ای خدای من، برخیز!
ببین
چگونه برای "قد قامتت"، تکبیر میشوم؟!
از
همان ازل که مرا خواب چشمانت کردند...
نمیدانم چرا کسی نبود از خدا بپرسد؟!
میان
این خواب، من چگونه تعبیر میشوم؟!
یک روز،تو آسمان ومن، زمین ِهمه تقصیر، میشوم...
ببین عدالتست که به جرم نگاهت،
میان همان زمین و
آسمان،هرلحظه زنجیر میشوم؟!
.......................................................................................
پ ن:چند وقتیه حوصله نت اومدن و نوشتنو نداشتم...
درسا خیلی سنگینن!
خلاصه ببخشید!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 20:39  توسط یاسمین
|
سالیانیست که در حاشیه ذهن رنگ میبازم
زندگی حرفی ندارد،این منم که قصه میپردازم...
گاهی فقط به راهی می آیم،که آمده باشم!
مدتهاست پایان یافته ای،متظاهر به آغازم!
سکوت سرد صدا را سحرگهی بشکن
نمیدانی چه شبها اسیر بغض تلخ این آوازم.
سطر سطر زندگیم را حراج کن،حرفی ندارم!
تمام قافیه ها را، میدانم آخر، به تو میبازم...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 23:13  توسط یاسمین
|
انگار پاییز تو هم رسیده!
انگار روی قاب ثانیه ها ٬خاک میخوری!
شاید نمی بینمت٬شاید که رفته ای٬
انگار لحظه لحظه٬ بی جان تر میشوی!
انگار هزار رنگ عوض میکنی٬
یا که مثل تن کوچه٬یخ میزنی!
بجان دلتنگیهایم٬همان کوچه گردیهایم٬
انگار٬نا مهربان تر می شوی!
از تو نشأت میگیرم٬از تو آغاز میشوم...
میان بودنهایم٬مثل "بسم الله" میشوی!
اما تو انگار٬درین جاده های بی پایان٬
از هرچه آغازست٬پایان تر میشوی!!
می یابمت تو را٬فراسوی مرز های انسانی...
روزی٬همانجا که باید باشم و تو میدانی!
فصل ها پابه پای این ناپاکی ماندی...
اما انگار پشت این پاییز٬پنهان تر میشوی!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 20:48  توسط یاسمین
|
دوباره پلک غزل سنگین شده است...
اگر میتوانی٬بیاو امشب٬ نور را قلم بزن*!
بیا٬من هزار قافیه از شعر جا مانده ام٬
از فرط هزار شب٬دلتنگی را ورق زدن!
ببین دفتر سرمشق هایم سیاه شد٬
بیا دوباره برایم سرمشق "نبودن" بزن.
تمام فکرم را از جای پا خالی کن٬
خودت به دست خودت٬این بی کسی را رقم بزن!
فکرم تمام این سکوت نحس را از حفظ است٬
بیا بخاطرم٬کمی میان این سکوت قدم بزن!
تمام هستیم از نگاه تو نقش بست٬
بیا اگر خواستی براین هستی٬رنگ عدم بزن!
*قلم زدن در خطاطی منظور بود!
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 13:9  توسط یاسمین
|
اینجا نقطه صفر است!
اینجا از فکر تو ،هرچه جمع میزنم،هرچه کم میکنم!
فرقی نمیکند!
اینچا روز و شب دیگر معنا ندارد!
اینجا "قطب" دلتنگیست!و مرز بی کسی...
اینجا برای با تو ماندن، گمرکی میگیرند!
اینجا همه چیز نسبی ست،
اینجا خود پرستی بازارش از محبت گرمتر است؛
اینجا نقطه صفر است؛
اینجا دل ها یخ می بندند و دست ها هم...
اینجا،فقط اینجاست!
اینجا دروازه های رویا بسته ست و بال های اندیشه شکسته...
اینجا نقاش هامان کورندُ شاعرانمان دروغگو!
اینجا حقیقت نایاب شده!
اینجا...
کاش می شد، بروم...
اینجا،جاده ها بن بستنند...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 22:41  توسط یاسمین
|